یک جرعه آه

 
جاهلیت نوین
نویسنده : - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
 

در عصر جاهلیت محکوم به فنا شدن در بلندای ابدیت هستیم

انجا که دگر هیچ نباشد جز من و ما

در این وانفسا ، حیوانیت یگانه چراغ راه ابدیت انسان جاهلیست

فارغ از

 هر  که بودن

هر چه بودن

هر که شدن

هر چه شدن

شیفته وار بدنبال لگد کردن من و ماییم

 


 
comment نظرات ()
 
 
گناه
نویسنده : - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


 
comment نظرات ()
 
 
او اینجاست
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
 

سلام

یک دوست دارم به اسم علی ،پسر گلی هست .

اونوقتا با هم میرفتیم پیاده روی .پیاده نصف شهر میگشتیم ،توی مسجد بین راه هم نماز میخوندیم.خیلی صفا میکردیم .

از چیزایی که دوست داشتیم حرف میزدیم و از دیدن چیزهای ساده دور وبرمون لذت میبردیم.

اینا مال جوونیامون بود.

 بعدها ٢ تامون رفتیم سر کار  .کمتر وقت میکردیم هم دیگه رو ببینیم و یه جورایی اون حس قشنگ کمتر پیش میومد.

به هم که میرسیدیم میگفتیم : مظلومیت از دست رفته .

امشب هم با هم بودیم ولی حس خوبی داشتم.

١٠ دی تولدش بود ،عادت داریم تولدامون واسه هم کتاب میخریم.

واسش یک کتاب خریدم، از یک دستفروش کنار خیابان همین کتاب قبلا خونده بودم و خیلی دوستش داشتم.امیدوارم اونم دوست داشته باشه.

علی جان تولدت مبارک

و یکتا را شکر بخاطر این حس قشنگ که دوباره امروز واسم تکرار شد.


 
comment نظرات ()
 
 
او میاد
نویسنده : - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

صدای پای یکتا میاد . با دلت گوش کن.

با هر کسی با زبون خودش حرف میزنه.

داره به من میگه : پاک شو، رها شو  ببخش  تا از همه چی پاک بشی حتی هوای خودت


 
comment نظرات ()